هشتاد و هفت
سلام ، دیروز داشتم با مامانم صحبت میکردم که بحث کشیده شد به پی ام هایی که من تو واتس آپ میدم و باهام دعوا کرد و گفت اصلا خوشم نمیاد همش با این پسرک ها حرف میزنی ، یخورده سنگین باش و اینقدر بهشون رو نده ، من که حسابی تعجب کرده بودم و هم خندم گرفته بود گفتم حالا مگه چی شده ، پسرا که همشون بچه هستن ، اونم گفت فردا پس فردا یه وقت تو خیابون دیدنت میگن این دوست دختر ما بوده و پشت سرت حرف در میارن
اگه یه وقتم خواست برات خواستگار بیاد میرن تحقیق میکنن در موردت... خلاصه از این حرفا و من گیج و مبهوت فقط نگاش کردم و به این می اندیشیدم که آیا صحبت های مامانم درسته یا نه.
اگه یه وقتم خواست برات خواستگار بیاد میرن تحقیق میکنن در موردت... خلاصه از این حرفا و من گیج و مبهوت فقط نگاش کردم و به این می اندیشیدم که آیا صحبت های مامانم درسته یا نه.
قبلش هم به رنگ رژ لبم گیر داده بود و میگفت خیلی زیاد رژ میزنی در حالی که من اصلا دختری نیستم که زیاد اهل آرایش باشم و بخوام خودمو خوشگل کنم و همیشه معمولی بودم. خلاصه دیروز یخورده ناراحت شدم خوشم نمیاد هنوز مثل یه بچه بهم تذکر بدن که چی خوبه چی بده ، والا.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 1:48 توسط آیدا
|
خلاصه اینکه کلاس زبانی که میرم 5 تا دختر هستیم و 7 تا پسر ، دخترا همه ازدواج کردن و متاهل هستن بجز من و پسرا همه از خودمون کوچکترن، یا دانشجو هستن یا پشت کنکوری. جو کلاسمون هم خیلی جو خوب و صمیمی هست مخصوصا یکی از پسرا که اسمش حسین هست خیلی جوکه و با کاراش همه رو میخندونه. یه گروپ هم تو واتس اپ ساختیم و شب و روز با هم در ارتباطیم و حرف میزنیم و اصلا هم کم نمیاریم اما یه چیزی که یخورده واسم عجیب میزنه این صمیمیت زیاد بین پسرای کلاس با دخترا هست . دخترا که همه ازدواج کردن و 2 تاشون بچه هم دارن ، احساس میکنم پسرا زیادی با دخترا صمیمی شدن و دارن بیش از حد حرف میزنن البته هیچ حرف مورد داری تا حالا زده نشده و همشونم پسرای خوب و مودبی هستن.

در این وبلاگ سرگذشتم را به جا میگذارم.