هشتاد و هفت

سلام ، دیروز داشتم با مامانم صحبت میکردم که بحث کشیده شد به پی ام هایی که من تو واتس آپ میدم و باهام دعوا کرد و گفت اصلا خوشم نمیاد همش با این پسرک ها حرف میزنی ، یخورده سنگین باش و اینقدر بهشون رو نده ، من که حسابی تعجب کرده بودم و هم خندم گرفته بود گفتم حالا مگه چی شده ، پسرا که همشون بچه هستن ، اونم گفت فردا پس فردا یه وقت تو خیابون دیدنت میگن این دوست دختر ما بوده و پشت سرت حرف در میارن اگه یه وقتم خواست برات خواستگار بیاد میرن تحقیق میکنن در موردت... خلاصه از این حرفا و من گیج و مبهوت فقط نگاش کردم  و به این می اندیشیدم که آیا صحبت های مامانم درسته یا نه. 

قبلش هم به رنگ رژ لبم گیر داده بود و میگفت خیلی زیاد رژ میزنی در حالی که من اصلا دختری نیستم که زیاد اهل آرایش باشم و بخوام خودمو خوشگل کنم و همیشه معمولی بودم. خلاصه دیروز یخورده ناراحت شدم خوشم نمیاد هنوز مثل یه بچه بهم تذکر بدن که چی خوبه چی بده ، والا.

هشتاد و شش

سلام یه چند وقتی میشه که میرم کلاس زبان ، که هم زبانم خوب شه هم اینکه اینقدر تو خونه نباشم و حوصله ام سر نره. متاسفانه ساعت کلاس زبانم با ساعت باشگام یکی شده و دیگه باشگاه رفتنم ول شد اما ورزشمو ترک نکردم  وهر شب نیم ساعت حلقه میزنم میخوام ببینم میتونم تا آخر امسال باربی بشم یا نه خلاصه اینکه کلاس زبانی که میرم 5 تا دختر هستیم و 7 تا پسر ، دخترا همه ازدواج کردن و متاهل هستن بجز من و پسرا همه از خودمون کوچکترن، یا دانشجو هستن یا پشت کنکوری.  جو کلاسمون هم خیلی جو خوب و صمیمی هست مخصوصا یکی از پسرا که اسمش حسین هست خیلی جوکه و با کاراش همه رو میخندونه. یه گروپ هم تو واتس اپ ساختیم و شب و روز با هم در ارتباطیم و حرف میزنیم و اصلا هم کم نمیاریم اما یه چیزی که یخورده واسم عجیب میزنه این صمیمیت زیاد بین پسرای کلاس با دخترا هست . دخترا که همه ازدواج کردن و 2 تاشون بچه هم دارن ، احساس میکنم پسرا زیادی با دخترا صمیمی شدن و دارن بیش از حد حرف میزنن البته هیچ حرف مورد داری تا حالا زده نشده و همشونم پسرای خوب و مودبی هستن.

نمیدونم یعنی اگه منم یه روز ازدواج کنم و یه همچین موقعیتی واسم پیش بیاد میشینم 1 ساعت تو واتس اپ با یه پسر فنچ حرف بزنم ، شایدم من دارم زیادی سخت میگیرم و این یه چیز عادی باشه