صد و سه

سلام، چند وقت پيش يكي از پسرهاي فاميلمون كه نسبت دوري باهامون داره ازم خواستگاري كرد، نه اينكه مستقيما خواستگاري كنه، مامانش يه بار منو ديده بود و منو به پسرش معرفي ميكنه . وقتي شنيدم كه بالاخره از سوي يك نَفَر انتخاب شدم خوشحال شدم و قند توي دلم آب شد، اين اولين باري بود كه يه نَفَر منو واسه ي ازدواج در نظر ميگرفت ، بعد از كلي غم كه تو دلم بود كمي اميدوار شدم. يه شب قرار گذاشتن كه بريم بيرون و همديگه رو ببينيم البته قرار شده بود كه من اصلا از اين موضوع خبر نداشته باشم و اون ميخواست منو ببينه چون خيلي وقت پيش منو ديده بود منم اصلا به روي خودم نيوردم و عادي برخورد ميكردم ، خلاصه بعدا پيام داده بود كه دختر خوبيه ، و بعد از چند روز به فيس بوكم  پيام داد كه ببخشيد اگه اون شب خيلي خوش نگذشت و ديگه خبري ازش نشد، فكر كنم پشيمون شده يا اينكه اصلا از من خوشش نيومد كلا، از نظر من پسر آروم و متيني به نظر ميومد ولي ديگه روم نشد كه پيگير بشم اگه خودش بخواد دوباره پيشنهاد ميده ، حس بدي بهم دست ميده اگه از من خوشش نيومده باشه. 

صد و دو

سلام، براي سعيد پيام دادم ازت متنفرم ، وقتي بهت فكر ميكنم حالم ازت بهم ميخوره ، اينجوري گفتم كه از زندگيم بره بيرون، اونم ساكت ننشست و تا تونست بهم توهين كرد ، بهم گفت ارزشت از دوست دختراي قبليم كمتره و تهديدم كرد كه حالمو ميگيره يه روز. هيچ حسي ندارم ديگه ، نميدونم بايد چه عكس العملي نشون بدم، فقط از حرف هاي بسيار زشتي كه بهم زد دلم شكست فكر نميكردم اينطوري بشه آخرش، امشب بهش پي ام دادم كه تو خيلي وقته كه ديگه منو دوست نداشتي  فقط منتظر يك بهانه از طرف من بودي كه بگيري دستت كه نگي از طرف من  اين رابطه تموم شد ، فقط بدون كه خيلي آدم بدي هستي ، هنوز جواب نداده، مطمئنم كم نمياره و جوابمو به تندي ميده ، براي خودم متاسفم كه اين مدت باهاش در ارتباط بودم فقط خودمو اين وسط كوچيك كردم همين، خيلي غمگينم. فقط سعيد بهم توهين نكرده بود كه اونم بدجور منو خورد كرد انگار نه انگار من فاميلش هستم ، طوري باهام برخورد كرد كه يه دختر هرزه هستم همش بخاطر اينكه بهش گفتم حالم ازت بهم ميخوره. چي بگم ، اينم سرنوشت منه، هميشه اينجوري باهام برخورد ميشه،خيلي حس بدي دارم ، حس بي ارزش بودن، يعني چه نقشه ايي برام كشيده و چه بلايي سرم ميخواد بياره،  خدا خودش كمكم كنه. 

صد و يك

سلام، كلاس هاي دانشگام امروز تمام شد و 20 روز ديگه امتحانام شروع ميشه ،خوشحالم كه دوباره ميرم دانشگاه ، بايد خوب درس بخونم كه همه ي درسامو پاس شم ، خرجم خيلي بالاس هم شهريه دانشگاه هست هم خرج رفت و آمدم، تازه اين ترم خوابگاه هم نگرفتم و خونه دختر دايي مامانم رفتم ، دلم ميسوزه واسه مامان بابام كاش حداقل يه كار خوب واسم پيدا ميشد كه بتونم يكم خرج خودمو خودم در بيارم ، كار كردن رو دوست ندارم واسه پولش دلم ميخواد برم سركار. تو دانشگاه با مهناز و مرضيه دوست شدم دخترهاي بسيار خوبي هستن  و هم خوشگلن هم پولدار، وضع ماليشون خيلي توپه ، دوتاشون ماشين خارجي دارن منم بيشتر وقت ها با اونا ميرم دانشگاه . وقتي پيششون هستم احساس ميكنم سطحم نسبت به اونا خيلي پايينه و خجالت ميكشم، من نه خوشگلم و نه پولدار ولي خوب چيكار ميشه كرد. امروز تو آينه خودمو كه نگاه ميكردم گفتم كه اگه دماغمو عمل كنم شايد خوشگل تر بشم قبلا هم به مامانم گفته بودم اونم موافق بود ولي گفت فعلا پول نداريم و سر يك فرصت مناسب برو عمل كن. دلم زياد گرفته ...