صد و هجده

سلام ، بعد از پايان رابطم با علي بدجور غمگين و افسرده شدم ، باورم نميشد در عرض ده روز يك نَفَر با علاقه ي بسيار ازم بخواد وارد زندگيش بشم بعد يك دفعه رهام كنه و بگه برو ، خيلي داغون شدم و همش توي اتاقم بودم و اشك ميريختم نميتونستم باور كنم كه چرا اينجوري شد. اين دو روز توان انجام هيچ كاري نداشتم و مثل آدم هاي مريض روي تختم افتاده بودم . مامانم متوجه حال بدم شد و اومد كمي نوازشم كرد و ازم پرسيد چرا اين دو روز اينجوري شدم خيلي دلم ميخواست بهش ميگفتم اما نگفتم و گفتم چيزي نيست اونم زياد اصراري نكرد و تنها چيزي كه بهم گفت اين بود كه دنيا رو هرطور گرفتي همونجور برات ميشه اگه سخت گرفتي سخت ميشه اگه آسون گرفتي برات آسون ميشه ، بعدش بوسم كرد و رفت. كاش ميشد آسون ميگرفتم اما نميشه، هر چي ميخوام حواسمو پرت كنم بازم يه جا اين بغض راه گلومو ميگيره ، الهي كه هيچ دختري مثل من نشه ! 

صد و هفده

سلام ، علي بهم پي ام داد و گفت فقط به عنوان يك دوست ميتوني با من باشي، طوري اين حرف رو بهم زد كه انگار من بهش پيشنهاد داده بودم منم در جواب بهش گفتم مگه قبلش به عنوان چي بودم ؟ و در آخر گفتم واسه ي هميشه خداحافظ، هنوز جوابي نداده و من احساس حقارت تمام وجودمو فرا گرفته ، دوباره تحقير شدم ، من ديگه تحمل اين همه غم رو ندارم تصميم گرفتم اگه فقط يكباره ديگه اينجوري با من رفتار شه خودمو بكشم. 

صد و شانزده

سلام ، هر روز كه ميگذره بيشتر از خودم نااميد ميشم و غمگين تر از قبل ميشم ، به خودم ميگم مگه من چيم ؟ چجوريم ؟ چقدر زشتم ؟ چقدر بدم؟ اما براي هيچكدومش جوابي ندارم ، همين منو غمگين تر ميكنه اينكه ندوني بايد با خودت چيكار كني ، روزهايي بسيار غمگيني رو دارم ميگذرونم و اي كاش تموم ميشد خسته شدم ديگه ، اماني برام نمونده، خدايا كاش يكم با دل من را ميومدي ، من واقعا خسته شدم ديگه زيادي داره با احساسم بازي ميشه فكر نميكنم هيچ دختري مثل من باشه، امروز آرزو كردم كاش ميمردم.

صد و پانزده

سلام ، خيلي ناراحتم اما دارم سعي ميكنم احساسي ننويسم ، چند مدت پيش رفته بودم كلاس زبان كه تعيين سطح بدم ، همونجا يكي از همكلاسي هاي سابقم رو ديدم و از ديدن همديگه كلي  خوشحال شديم اسمش علي بود ، علي ازم خواست كه شمارمو داشته باشه و راجب كلاساي زبان چند تا سوال ازم  بپرسه منم شمامو بهش دادم . يه مدت كه گذشت يك روز علي خيلي محترمانه بهم گفت آيدا ميتونيم بيشتر باهم آشنا بشيم و باهم باشيم منم خيلي خوشحال شدم و قبول كردم ،  پيش خودم گفتم بالاخره يك نَفَر تورو خواست آيدا اونم نه براي دوستي.  خيلي احساس خوشبختي ميكردم چون علي واقعا از همه لحاظ خوب بود ، دو بار بيرون باهم قرار گذاشتيم و همديگه رو ديديم ، من هم سعي ميكردم خيلي خانمانه رفتار كنم و دختر خوبي باشم، گذشت تا كه امروز ظهر وقتي داشت از سر كار برمي گشت  بهم زنگ زد و گفت ميخوام يه چيزي رو بهت بگم و شروع كرد به حرف زدن كه آيدا جان من چون خيلي ارزش برات قائلم ميخوام از الان بهت بگم كه تو ميتوني اگه يه روز دوستي منو تو تمام شد تحمل كني، اين حرف رو كه زد تا آخرش رو خوندم و چشمام پر از أشك شد و يكباره تمام خوشحاليم به غم تبديل شد من هم گفتم بايد فكارمو كنم ، فكرامو كردم و ديدم حرفاش عين حرفاي سعيدِ،  دقيقا مثل اون . خيلي تو ذوقم خورده بود و اشكام بند نميومد با ناراحتي بهش گفتم نه نميتونم تحمل كنم برام خيلي سخته علي، اون هم با ريلكسي تمام گفت باشه وقتي دوست نداري باهام باشي نباش و خداحافظي كرد و به همين راحتي رفت.

صد و چهارده

سلام ، اون خانمه كه خاله ام منو معرفي كرده بود بهش اومد و منو ديد و خوشش نيومد و رفت خودم ميدونستم از من خوشش نمياد هر چي به خاله ام ميگفتم يه جوري كنسلش كن نكرد ، فكر ميكرد خوششون مياد اما نيومد . دوباره دلم شكست و ناراحت شدم ،  خيلي هم ناراحت شدم همش بخاطر قيافمه ، ولي جلوي بقيه چيزي به روي خودم نياوردم و وانمود كردم  كه اصلا برام مهم نيست .