دو
چند روز پیش بابا رید تو اعصابم. واقعا ضده حاله! اخه يكي نيس بهش بگه تو كه چيزي از نت سرت نميشه نظر نده لطفا! داشتم چند تا وب مي خوندم بدون اينكه در بزنه يهو اومد تو اتاق گفت چيكار ميكني؟ گفتم هيچي!
بابا: اينا چيه؟
من: وبلاگن
بابا: وبلاگ چيه؟
من: به تو چه!( تو دلم)![]()
بابا:ايدا؟
من:بله
بابا:پرسيدم وبلاگ چيه؟
من:(حالا بيا ۲ ساعت واسه اين توضيح بده اييييشش!
)يه چيزه شخصيه
بابا: ماله توئه؟
من: نه بابا! وبلاگم كجا بود!
بابا يه خورده از وبلاگ رو ميخونه بدش مياد مي گه:
ايدا اصلا از اين چيزا خوشم نمياد اين همه ميري تو نت واسه اين چيزا؟
من: دلم ميخواد به تو چه(تو دلم) يه جوري ميگه انگار از صبح تا شب پشت كامپ تمرگيدم! ايييشش! يعني از يه چيزايي بدش مياد كه ادم شاخ در مياره.
پ.ن.= چند روز پيش تو كلاس تكنو يكي از دخترا ازم پرسيد چند سالته گفتم ۱۸ سال گفت اصلا بهت نمياد فكر ميكردم ۱۵ ۱۶ سالت بيشتر نباشه
. فكر كنم يكي از دلايلي كه تا حالا خواستگار نداشتم
همين بوده كه قيافم كمتر از سنم ميزنه!![]()
در این وبلاگ سرگذشتم را به جا میگذارم.